نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





نهايت عاشقي

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند.

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

دختر:یواش تر برو من میترسم

پسر:نه اینجوری خیلی بهتره

دختر:خواهش میکنم من خیلی میترسم

پسر:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری آخه نمیتونم راحت برونم

دختر:خب باشه حالا میشه یواش تر بری

پسر:باید بگی که دوستم داری

دختر:دوستت دارم حالا یواش تر برو

.

.

.

.

.

روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

پسر جوان که ازخالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

بدون اینکه دختر را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر روی سر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند........



[+] نوشته شده توسط soltandarya در 21:07 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران