|
به نا م هستی جاودان
مردان خدا
مردان خداپرده ی پنداردریدند یعنی همه جا غیرخداهیچ ندیدند
هردست که دادندازآن دست گرفتند هرنکته که گفتندهمان نکته شنیدند
فریادکه دررهگذرآدم خاکی بس دانه فشاندندوبسی دام تنیدند
همت طلب ازباطن پیران سحرخیز زیراکه یکی راز دوعالم طلبیدند
زنهارمزن دست به دامان گروهی کزحق ببریدندوبه باطل گرویدندEquation 1
چون خلق درآیندبه بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل ازآن سروبلنداست کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
مرغان نظربازسبک سیرفروغی از دامگه خاک برافلاک پریدند
|